part:58
((زخم های رقم خورده))
چندسال گذشت نه رزا بیخیال ماجرا شد و نه تهیونگ....
خانوادشون الان کوچیک تر شده بود رزا با اینکه میترسید علاوه بر جهیون مسئولیت جانگهاروهم بر عهده بگیرد اینکارو به خوبی انجام داد....
جانگها که الان فکر میکرد مادرش رزاست و به اون لقب مادر رو میداد ازش میخواست که هرشب قصه بخواند......
نمیدانست مادری داشت که برای نجات خانوادش مُرد و پدری داشت که برای تنها نموندن عشق اولش به ۷ سال زندان محکوم شد.....
هر چهارنفر برگشته بودند به اسپانیا شاید دور شدن از کره براشون بهتر بود....
..................................................................
[ساعت ۸ صبح به وقت اسپانیا]
___بچه ها زودتر حاضر شید دیگه نمیخواید که روز اول مدرسه مدیر اخراجتون کنه.....
__اومدیم مامان...
جهیون و جانگها با فرم مدرسه از پله ها پایین اومدند رزا با دیدن هردوشون لبش رو گاز گرفت تا خندیدنش به بچه ها دیده نشه..
جانگها اخمی ساختگی کرد....
__مامان چرا داری میخندی...
جهیون هم مثله طلبکارا وایساده بود..هردو منتظر جواب از رزا بودن....
____آخه یه نگاه به خودتون بندازید چرا کراواتتون اینجوریه....
رزا خم شد تا هم قد جهیون و جانگها باشه و بعد به مرتبی کراوات هردو رو بست....
برای بار آخر کیف مدرسشون رو چک کرد...
لانچ باکس....آب معدنی...کتاب ها...
خداروشکر کم و کسری نمونده بود.....
___راننده منتظرتونه عجله کنید....
___چشم....
___یادتون نره به سر وقت غذاتونو بخورید و به حرف معلمتون هم گوش بدید.....
__چشم
___با کسی دعوا نمیکنید بد دهنی اصلا...
__چشم مامان...
رزا چشماشو ریز کرد نگاهی از سر تا پا به جهیون و جانگها انداخت...
__خیریه خدا بخواد (زیرلب) خداحافظ بچه ها.
__خداحافظ مامانی....
..................................................................
بعد از اینکه بچه ها رفتن رزا آلبومی کوچیک رو از کشو در آورد...
با هر ورق زدن صفحات بیشتر دلتنگ روزای گذشته میشد...
کودکیای جانگها وجهیون....عکس چهارنفره تهیونگ رزا الکساندر و میرا...
__ای کاش همه چیز یجور دیگه پیش میرفت..
رزا به عکس الکساندر و رزا نگاهی طولانی انداخت...
__اگه هیچ کدوم از این مشکلات رو نداشتیم قرار بود خانوادمون چه شکلی بشه شاد یا ناراحت؟
__مم به قولم عمل کردم و از دخترت به خوبی مواظبت کردم میرا امیدوارم تو دنیای بعدی بهتر از این زندگی کنی...
__درست ۷ سال گذشت ...چقدر زود گذشت نه..
رزا لبخند غمگینی زد..
__میرا حتی نتونستیم برات یه خاکسپاری خوب هم برگزار کنیم الکساندر هم پا به پای تو اومد ..
...................................................،..............
با ویبره رفتن موبایل رزا آلبوم را داخل کشو گذاشت..
نگاهی به صفحه موبایل انداخت....
(My love❤️)
لبخند کوچیکی زد و بدون معطلی موبایل را برداشت....
___سلام خانمم..
__سلامم مرد من...
___یه خبر خوب دارم برات..
با شنیدن این حرف لبخند رزا بزرگ تر شد...
___خبر خوب چیه..
__به شرطی بهت میگم که شب بهم جایزه بدی..
__تهیونگ اذیت نکن دیگه...
__قبوله ؟
__هوف خیله خب قبوله...
___الکساندر تا چندروز دیگه از زندان آزاد میشه.......
ادامه دارد....
چندسال گذشت نه رزا بیخیال ماجرا شد و نه تهیونگ....
خانوادشون الان کوچیک تر شده بود رزا با اینکه میترسید علاوه بر جهیون مسئولیت جانگهاروهم بر عهده بگیرد اینکارو به خوبی انجام داد....
جانگها که الان فکر میکرد مادرش رزاست و به اون لقب مادر رو میداد ازش میخواست که هرشب قصه بخواند......
نمیدانست مادری داشت که برای نجات خانوادش مُرد و پدری داشت که برای تنها نموندن عشق اولش به ۷ سال زندان محکوم شد.....
هر چهارنفر برگشته بودند به اسپانیا شاید دور شدن از کره براشون بهتر بود....
..................................................................
[ساعت ۸ صبح به وقت اسپانیا]
___بچه ها زودتر حاضر شید دیگه نمیخواید که روز اول مدرسه مدیر اخراجتون کنه.....
__اومدیم مامان...
جهیون و جانگها با فرم مدرسه از پله ها پایین اومدند رزا با دیدن هردوشون لبش رو گاز گرفت تا خندیدنش به بچه ها دیده نشه..
جانگها اخمی ساختگی کرد....
__مامان چرا داری میخندی...
جهیون هم مثله طلبکارا وایساده بود..هردو منتظر جواب از رزا بودن....
____آخه یه نگاه به خودتون بندازید چرا کراواتتون اینجوریه....
رزا خم شد تا هم قد جهیون و جانگها باشه و بعد به مرتبی کراوات هردو رو بست....
برای بار آخر کیف مدرسشون رو چک کرد...
لانچ باکس....آب معدنی...کتاب ها...
خداروشکر کم و کسری نمونده بود.....
___راننده منتظرتونه عجله کنید....
___چشم....
___یادتون نره به سر وقت غذاتونو بخورید و به حرف معلمتون هم گوش بدید.....
__چشم
___با کسی دعوا نمیکنید بد دهنی اصلا...
__چشم مامان...
رزا چشماشو ریز کرد نگاهی از سر تا پا به جهیون و جانگها انداخت...
__خیریه خدا بخواد (زیرلب) خداحافظ بچه ها.
__خداحافظ مامانی....
..................................................................
بعد از اینکه بچه ها رفتن رزا آلبومی کوچیک رو از کشو در آورد...
با هر ورق زدن صفحات بیشتر دلتنگ روزای گذشته میشد...
کودکیای جانگها وجهیون....عکس چهارنفره تهیونگ رزا الکساندر و میرا...
__ای کاش همه چیز یجور دیگه پیش میرفت..
رزا به عکس الکساندر و رزا نگاهی طولانی انداخت...
__اگه هیچ کدوم از این مشکلات رو نداشتیم قرار بود خانوادمون چه شکلی بشه شاد یا ناراحت؟
__مم به قولم عمل کردم و از دخترت به خوبی مواظبت کردم میرا امیدوارم تو دنیای بعدی بهتر از این زندگی کنی...
__درست ۷ سال گذشت ...چقدر زود گذشت نه..
رزا لبخند غمگینی زد..
__میرا حتی نتونستیم برات یه خاکسپاری خوب هم برگزار کنیم الکساندر هم پا به پای تو اومد ..
...................................................،..............
با ویبره رفتن موبایل رزا آلبوم را داخل کشو گذاشت..
نگاهی به صفحه موبایل انداخت....
(My love❤️)
لبخند کوچیکی زد و بدون معطلی موبایل را برداشت....
___سلام خانمم..
__سلامم مرد من...
___یه خبر خوب دارم برات..
با شنیدن این حرف لبخند رزا بزرگ تر شد...
___خبر خوب چیه..
__به شرطی بهت میگم که شب بهم جایزه بدی..
__تهیونگ اذیت نکن دیگه...
__قبوله ؟
__هوف خیله خب قبوله...
___الکساندر تا چندروز دیگه از زندان آزاد میشه.......
ادامه دارد....
- ۱۹.۸k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط